رضا قلى خان ( هدايت )

700

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چه كفيده بمعنى شكافته است و آن را كفته نيز كفته‌اند چنان كه كذشته و حكيم ارزقى كفته نار كفيده كشته سر سركشان ز تيغ * زان نار سنكريزه ميدان چو ناردان ناركند برهان كويد بر وزن خاربند بمعنى نارستان است و بمعنى دهى كه در آن انار بسيار بهم رسد همانا اين لغت مركب است از انار كه فارسى و كند كه تركيست شايد نار كند را بوقوف را ناركند خوانده باشد چه كند قريه‌ايست قريب بطهران و انار آن به خوبى مشهور است و كن مرّخم اوست وقتى كفته‌ام تا خسرو غازى زرى آمد بسوى كند * شد كند بزپائى چون سغد سمرقند و در لغت تركى كند را كنت نيز كويند چنان كه تا شكنت ده سنكى را كويند ناركيرا بمعنى غوزه خشخاش است كه براى سرفه نافع است كه آن را رمّان السعال كويند در فرهنكها چنين نوشته‌اند اما بجاى را واو اصح است ناركيل جوز هنديست و مغزى دارد مانند مغز كردكان و بادام و آن را با شيرينى خورند و مقوّى است و بعضى از آنها را بر زير يا بالا سوراخ كرده مغز او را بيرون آورند و پوست آن را خالى كرده ظرف غليان سازند و نوعى از آن بزركتر است به مقدار هندوانه و صفحه از روى او برداشته آن را خالى كرده ظرف آب و نان كنند و درويشان با خود دارند و آن را كشكول خوانند شيخ بهاء الدّين عاملى كفته دلم از قيل و قال كشته ملول * اى خوشا خرقه و خوشا كشكول نارمشك نار هنديست و مانند تخمى است سرخ‌رنك كه اندك سبزى در ميانش باشد و داروئى است در خاصيّت نزديك بسنبل و به عربى آن را رمّان مصرى كويند نارنك بفتح را و سكون كاف عجمى معروفست بنارنج و در مازندران و پارس خاصّه قراى فارس بسيار به عمل مىآيد و آن را خورند و از آب آن شربت پزند ظهير فاريابى كفته شعر هميشه تا بتجارت زمرد شهجان كس * بسوى آمل و سارى نياورد نارنك وقتى در صفت برف و نشستن آن بر اشجار كفته‌ام زمرّد با عقيق و درّ و الماس * بيكجا مجتمع بر شاخ نارنك و در مسمّط بهتر كفته شده نارنك ز بس آب و ز بس رنك مرا كشت * كوئى كه منم هربد و او قبله زردشت در دستش اكر كيرى كلكون كند انكشت * اوراق زبرجد بين بر رويش و بر پشت پندارى نقاشى بر عمد دو صد مشت * شنكرف همى ريخته بز توده زنكار نارنكى معروف و ياى آن ياى نسبت است بنارنك و از نارنج كوچكتر است و شيرين‌تر و خوش‌طعم‌تر و پوست آن خوش‌بو است نارو بضم واو مرغكى است خوش‌آواز مانند بلبل و بعضى بزاى معجمه دانسته‌اند حكيم سنائى كفته ناليدن ناروى و نواهاى سريچه * ناطق كند آن مردهء بىنطق و بيان را منوچهرى كفته پرده راست زند نار و بر شاخ چنار * پرده ماده زند قمرى بر نارونا كسائى كفته نارو بنارون بر سارمى بيا سمن بر * قمرى به نسترن بر برداشتند آوا ديكر بمعنى رشته است كه از اعضاى مردم برمىآيد و آن را به عربى عرق مدنى كويند ناروا بمعنى آش انار است و با و واو با يكديكر تبديل مىيابند و بفتح را چيزى كه روا نباشد و بمعنى بىرونقى هم آمده و بمعنى حرام نيز آمده چنان كه روا بمعنى حلالست و در حرف را كذشته روا ناروا دان حلال و حرام ناروان بر وزن كاروان چيزى كه روا نباشد و بمعنى درخت مشهور بنارون و آن درختى است خوش‌اندام و پربرك و سايه‌دار و به ترتيب شاخهايش چتردار شود چنان كه در سايه‌اش بسيار كس توانند استراحت كنند و بواسطه خوش‌تركيبى قد و قامت معشوق را شعرا به آن تشبيه كنند مثال ناروان در شعر ارزقى كذشت ابو رجاء غزنوى كفته اى ناروا ز قد تو بازار نارون * وى تاختن رسيده ز زلف تو تاختن ساق و سرين و سينه و سيما و ساعدت * سيماب و سيم و سوسن و نسرين و نسترن كمال اسمعيل كفته آن‌چنان راستى كه قد تو راست * بدعا شاخ نارون خواهد در خوارزم بسيار نارون ببلندى چنار ديده شده و آن را باضافه دال ناروند نيز كفته‌اند ناره بر وزن چاره بمعنى زبانه ترازو و قپان و سنكى كه از كپان مىآويزند بجهته وزن كردن اجناس كمال اسمعيل كفته بارى بهر حساب كه خواهى سر عدوت * آويخته ز جائى چون ناره از كپان هم او كفته اين باركش دل من كر آهن است كوئى * تا چند از حسابت دروا چو ناره باشد و بمعنى ريسمان كنده نيز نوشته‌اند و بدل ناله نيز هست نارى بر وزن زارى جامه پوشيدنى را كويند نازك بازاى منقوطه محبوب نازكننده را كويند و آن را بت